تبليغاتX
به نام دوست

به نام دوست

با عشق،زمان فراموش مي شود و با زمان هم عشق

درمان ريزش مو

اخيرا'' علم پزشكي بالاخره مـوفـق بـه كشف علت اصلي ريزش مو گرديد. اكنون اين يك قانون پزشكي بشمار مي رود كه ريزش مو به دلايل وراثتي و هورموني پـديـد مـي آيـد. هورمون جنسي آلوپشا يا ''الگوي ريزش مو در مردان و زنان'' در 95 درصد موارد بـعنـوان يك علت وراثتي ريزش مو گزارش شده است.

با اينــحال ريزش مو فقط به دلايل اختلالات ژني نميباشد. گذشته از آن هورموني خاص جهت فعال سازي ژنها مورد نياز است، همانگونه كه يك قفل براي باز شدن نياز به كليد دارد. در ايـن مـورد كـليـد يـك فـراورده هـورمـونـي بـنـام ''دي هيدرو تستوسترون'' (DHT) ميباشد.

DHT در بدن انسان توليد شده و تحقيقات اخير نشان داده كه علت اصلي ايجاد اختلال در پياز و حفره هاي كوچك توليد مو ميباشد. DHT بتدريج باعث نازك، ضعيف شدن و در نهايت ريزش مو ميگردد.

داروهاي درمان ريزش مو

�Propecia يك داروي تركيبي تايـيـد شـده از طـرف مـوسـسـه FDA مـي باشد كه فقط براي مردان تجويز مي شود. اين دارو سطح هورمون DHT را كاهـش مـيدهد. مـطالـعـات نشان داده كه �Propecia قادر است علاوه برجلوگيري از نازك شدن و ريزش مو، باعث رويش مجدد موهاي از دست رفته شود.�Propecia بصورت قرصهاي خوراكي وجود دارد و چون بصورت سيستماتيك هورمون DHT را كاهش ميدهد ممكن است عوارض جانبي مانند تضعيف غدد جنسي را به دنبال داشته باشد.

�Rogaine اولين داروي تاييد شده ريزش مو توسـط مـوسـسه FDA مي باشد. اين دارو باعث تحريك پايز و حفره هاي كوچك توليد مو شده و آنها را در مسير رشد قرار مي دهد وبه اين ترتيب از ريزش مو جلوگيري ميكند.�Rogaine پيازهاي مرده مو را در زير پوست بخش بالايي سر فعال مينمايد.اين دارو در مورد اغلب اشخاص موثر بوده است. با اينكه �Rogaine يك فعالساز قوي پياز مو محسوب ميگردد، اما هيچ تاثيري درعلت ريزش مو يعني هورمون DHT ندارد.
مؤثرترين دارو تا بحال

Revivogen با اينكه توسط مؤسسه FDA تاييد نشده، داراي فرمولي طبيعي است كـه مشابه با مكانيزم Propecia عمل مينمايد. Revivogen از موادي طبيعي تضعيف كنـنـده هورمون DHT تشكيل شده است و حتي بيشتر از Propecia باعث كاهش فعاليت ايــن هورمون ميگردد.

بعلاوه برخلاف Propecia اين مواد طبيعي باعث جلوگيري اتصال هورمون DHT به پياز مو ميشوند. از آنجايي كه Revivogen بصورت موضعي مورد استفاده قرار گرفته و از موادي طبيعي تشكيل شده، تاثيري در توليد هورمون DHT در قسمتهاي ديگر بدن نگذاشته و عوارض جانبي به دنبال نخواهد داشت و هم براي مردان قابل استفاده است و هم براي زنان.

با تضعيف هورمون DHT و تاثيرات مخرب آن در پـيـازهـا، مـوهـاي نـازك و نـخ نـمـا دوبـاره ضخيم، قوي، پرپشت و سلامت ميشوند. Revivogen دارويي است كه از قدرت طبيعت براي تجديد حيات و حفاظت مو استفاده ميكند.

3 ماه استفاده كنيد

در 90 روز اول مصرف Revivogen، متوجه كاهش قابل ملاحظه روزش مو خواهـيـد شـد و ممكن است موهاي فعلي ضخيم تر شوند. بعد از 3 تا 6 ماه استفاده، موهــاي تجديــد حيات شده، باعث پرپشت تر بنظر رسيدن سر خواهد شد. با ادامه دادن مصـرف، موهـا بتدريج بهبود پيدا نموده و سالم تر باقي خواهند ماند. بهترين نتيجه بعد از 12 تا 18 ماه نمايان خواهد شد.

بعد از ايـنـكه نـتـيجه دلـخـواه حاصل شد، ادامه مصرف اين دارو براي حفظ موهاي تجديد شده، ضروري است چراكه بدن بصورت مداوم در حال ساخت هورمون DHT مي بـاشـد. بنابراين پيازهاي مو بايد همواره از تاثيرات مخرب اين هورمون محافظت گردند.

نتايج تست دارو

فارل ماين، سازنده سايت HairLossHelp.com ميگويد: Revivogen بصورت قطعي ريزش موي مرا درمان كرد. افراد بسيار ديگـري نـيـز وجـود داردند كه توسط اين دارو توانسته اند ريزش موي سر خود را از بين ببرند

منبع :http://pa2gh.blogspot.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 8:28  توسط بهزاد شبانی   | 

برای فرج چگونه دعا کنیم؟

اگر به منظور جست و جوی راهکار برای تعجیل در فرج و رسیدن به وصال ایام صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه و شریف)٬ در توقیعات شریفه٬ رویاهای صادقه٬ مکاشفات رحمانی و تشرفات افراد به محضر مبارک آن ولی خدا بنگریم٬ در سه مقطع می‎توان رهنمودهای آن امام همام را مورد توجه قرار داد:

۱- روزگار غیبت صغری

۲- زمان صدور نامه خطاب به شیخ مفید(رحمة الله علیه).

۳- از هنگام صدور نامه تا کنون

فرمایش امام زمان(ارواحنا فداه) در غیبت صغری

امام عصر(علیه‎السلام) از طریق محمدبن عثمان(ره)٬ دومین نائب خویش در زمان غیبت صغری٬ خطاب به همه شیعیان فرموده‎اند:

برای تعجیل در فرج بسیار دعا کنید که همانا فرج و گشایش شما در آن است.(۱)

در این سخن دو نکته مهم وجود دارد:

۱- کثرت دعا، یعنی به دعای کم و در زمان محدود اکتفا نشود. آری٬ منتظران واقعی حضرتش از چشم انتظاری ملول نمی‎شوند و هرگز از تمنای فرج خسته نمی‎گردند.

۲- فرج و گشایش در همه امور ما (اخروی و دنیوی) تنها و تنها به فرج و ظهور امام عصر(علیه‎السلام) وابسته است. در کتاب شریف مکیال المکارم آمده است:

"یکی از زنان با ایمان و پارسا در هنگام تسلط کفار بر کشور اسلامی و غم و ناراحتی شدید مردم٬ بزرگی را در عالم رویا دید که می‎فرمود:

اگر مومن پس از نمازهایش٬ همانطوری که وقتی خود مریض یا مقروض می‎شود، یا به گرفتاری دیگری دچار می‎آید٬ برای رفع گرفتاری خود٬ به دعا کردن به جِد روی می‎آورد؛ در دعا برای فرج مولایش مواظبت و مداومت کند٬ انسان که فراق امام زمان(ارواحنا فداه) باعث غم و ناراحتی او شده و قلبش را شکسته و احوالش را پریشان کرده باشد٬ چنین دعایی در این حالت یکی از این دو امر را موجب می‎شود: یا امام زمانش سریع‎تر ظهور می‎کند یا غم و ناراحتی مومن دعاکننده٬ با برطرف شدن گرفتاری‎هایش و نجات از فتنه‎ها٬ به خوش حالی مبدل می‎شود." (۲)

برای تعجیل در فرج امام زمان(عج) صلوات

پی‎نوشت‎ها:

۱- کمال الدین، ۲، ص ۴۵۸ (باب ۴۵- ح۳)/ احتجاج، ج ۲، ص ۴۹۹/ بحارالانوار، ج۵۳، ص ۱۸۱-۱۸۲.

۲- مکیال المکارم، ج ۱، ۴۶۰.

گروه دین و اندیشه تبیان، هدهدی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 10:7  توسط بهزاد شبانی   | 

نظريه شاگرد تيزهوش درباره ي شيطان و خدا

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند.آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"استاد پاسخ داد: "البته"شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش كسی نبود جز ، آلبرت انیشتن !

منبع : http://www.irpdf.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 9:5  توسط بهزاد شبانی   | 

سخن های زیبا

1- آرزو دارم روزي اين حقيقت به واقعيت مبدل شود كه همه‌ي انسان‌ها برابرند. (مارتين لوتر‌كينگ)

2- بهتر است روي پاي خود بميري تا روي زانو‌هايت زندگي كني. (رودي)

3- قطعاً خاك و كود لازم است تا گل سرخ برويد. اما گل سرخ نه خاك است و نه كود (پونگ)

4- بر روي زمين چيزي بزرگتر از انسان نيست و درانسان چيزي بزرگتر از فكر او. (هميلتون)

5- عمر آنقدر كوتاه است كه نمي‌ارزد آدم حقير و كوچك بماند. (ديزرائيلي)

6- چيزي ساده تر از بزرگي نيست آري ساده بودن همانا بزرگ بودن است. (امرسون)

7- به نتيجه رسيدن امور مهم،اغلب به انجام يافتن يانيافتن امري به ظاهر كوچك بستگي دارد.(چارديني)

۸- اگر طالب زندگي سالم و بالندگي‌رو مي باشيم بايد به حقيقت عشق بورزيم. (اسكات پك)

۹- زندگي بسيار مسحور كننده است فقط بايد با عينك مناسبي به آن نگريست. (دوما)

۱۰- دوست داشتن انسان‌ها به معناي دوست داشتن خود به اندازه ي ديگري است. (اسكات پك)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 9:58  توسط بهزاد شبانی   | 

امتحان ........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 9:54  توسط بهزاد شبانی   | 

دانلود چند مقاله و کتاب جالب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 11:12  توسط بهزاد شبانی   | 

برکت و فراوانی

روزی شیوانا استاد معرفت، در جاده ای همراه شاگردان راه می سپرد. مردی با لباس مجلل و گران قیمت خودش را به استاد رساند و از او خواست تا سکه ای از بابت تبرک به او بدهد. شیوانا سرش را پایین انداخته بود و گام بر می داشت و مرد نیز مصرانه هم پای او راه می رفت و درخواست خود را تکرار می کرد. چند قدم بالاتر زن فقیری که شیوانا را نمی شناخت نیز به جمع آن ها نزدیک شد و از مرد ثروتمند، درخواست کمک نمود. مرد با خشم بر سر زن فقیر فریاد زد: که مگر نمی بینی که من خودم از باب تبرک دست به دامان سکه ای از شیوانا هستم. اگر وضعم خوب بود که چنین نمی کردم؟! زن فقیر با شنیدن این کلام از جمع فاصله گرفت و غمگین و مغموم روی سنگی کنار جاده نشست. شیوانا به محض دیدن این صحنه متوقف شد و خطاب به مرد گفت: تو سکه را برای چه می خواهی؟! مرد خوشحال گفت: میزان سکه فرقی نمی کند! فقط می خواهم سکه ای از شما داشته باشم که با گذاشتن آن در لابه لای سکه هایم برکت و فراوانی به ثروتم اضافه شود!شیوانا دست در جیب کرد و سکه ای کم بها به مرد داد. مرد خوشحال از شیوانا جدا شد و به سمت منزل خود به راه افتاد. هنوز چند قدمی از شیوانا دور نشده بود که شیوانا با صدای بلند فریاد زد: آهای مرد! من فقط سکه ای بی روح و بی خاصیت به تو دادم. برکت و فراوانی را باید موجودی دیگر به تو بدهد و او منتظر است تا ببیند آیا این سکه را به این زن فقیر می دهی یا خیر! اگر چنین نکنی هیچ برکتی نصیب تو نخواهد شد! مرد ثروتمند لحظه ای مکث کرد و با تعجب به شیوانا خیره شد و گفت: اگر حرف شما درست باشد، پس من نیازی به سکه شما نداشتم و با دادن یکی از سکه های خودم به این زن فقیر می توانستم برکت و فراوانی را به سوی مالم بکشانم!؟شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد: البته که چنین است! سکه شیوانا هیچ تفاوتی با سکه تو ندارد. مهم شکل استفاده از آن است!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 12:11  توسط بهزاد شبانی   | 

من باور دارم!...شما باورداری؟

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.
من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.
من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.
من باور دارم ...
که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
من باور دارم ...
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.
من باور دارم ...
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.
من باور دارم ...
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.
من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم، نگرش و طرز فکرم مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.
من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.
من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.
من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد نه به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.
من باور دارم ...
که همیشه کافى نیست که دیگران ما را ببخشند، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.
من باور دارم ...
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.
من باور دارم ....
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
من باور دارم ...
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.
من باور دارم ....
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.
من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.
من باور دارم ....
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
من باور دارم ...
که شما باید این متن را براى کسانى که بهشان باور دارید بفرستید. مثل همین کارى که من کردم.
«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.»
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 12:8  توسط بهزاد شبانی   | 

قدردانی از مادر را ببینید!

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار در نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برایتابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 12:6  توسط بهزاد شبانی   | 

بهترين شمشير زن

جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 12:2  توسط بهزاد شبانی   | 

سرباز معلول

داستان درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.

سرباز قبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.»

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم.»

پسر ادامه داد:« ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم كه اجازه دهید او با ما زندگی كند.»

پدرش گفت:« پسر عزیزم، متأسفیم كه این مشكل برای دوست تو بوجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا كند.»

پسر گفت:« نه، من می خواهم كه او در منزل ما زندگی كند.»

آنها در جواب گفتند:« نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی.»

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشی هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ایستاد. پسر آنها یك دست و پا داشت!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:28  توسط بهزاد شبانی   | 

راز خوشبختی

کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین فرد جهان بیاموزد.

پسرک چهل روز در بیابان ها راه رفت تا سر انجام به قلعه زیبایی بر فراز کوهی رسید.

مرد فرزانه ای که او می جست آنجا می زیست. اما پسرک به جای ملاقات با مردی مقدس وارد تالاری شد که جنب وجوش عظیمی در آن وجود داشت.

تاجران می آمدند و می رفتند، مردم با هم صحبت می کردند وگروه موسیقی می نواخت. میزی مملو از غذاهای لذیذ برای مصرف در آنجا دیده می شد.

دوساعتی طول کشید تا بتواند با مرد فرزانه صحبت کند…

مرد فرزانه بادقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد اما به او گفت حالا وقت کافی ندارد که راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد تا به گوشه وکنار قصر سری بزند و دوساعت دیگر برگردد. بعد به او یک قاشق چای خوری داد ودو قطره روغن در آن ریخت وگفت: خواهش می کنم در هین گشت وگذار این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن بیرون بریزد.

پسرک شروع به بالا وپائین رفتن در قصر نمود اما تمام مدت چشم به قاشق داشت تا مبادا روغنی بر زمین بریزد. وقتی برگشت مرد فرزانه گفت: قصر مرادیدی؟ قالیهای ابریشمی! تابلوهای زیبا، کتابخانه و…..

پسرک شرم زده گفت که هیچ ندیده وتنها دغدغه اش نگهداری از روغن بوده است.

مرد فرزانه گفت: پس برگرد و با شگفتی های دنیای من آشنا شو. اگر خانه کسی را نبینی نمی توانی به او اعتماد کنی.

پسرک با شادی تمام بار دیگر قاشق به دست به تماشای خانه رفت. تمام جاها را دید و در باغ چرخید و دوباره بازگشت. هنگامی که بازگشت تمام آنچه را که دیده بود با جزئیات برای مرد فرزانه تعریف کرد.

مرد فرزانه پرسید: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست؟ پسرک به قاشق نگریست ودریافت که روغن ریخته است.

فرزانه ترین فرزانگان گفت: ((پس این است راز خوشبختی، که همه شگفتی های جهان را بنگری و هرگز از آن دو قطره روغن درون قاشق غافل نشوی))
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:18  توسط بهزاد شبانی   | 

قفسه سینه <قلب>

اين قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره. خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.
يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.
خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولي امان از دست اين آدم.
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلي موند و نه آدمي.
خدا ديگه کم کم داشت عصباني ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولي مگه اين آدم, آدم مي شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچي با صد دلي که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.
نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه.
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.
آدم که به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه آهي کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين براي اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد.
بعد هي آدم گريه کرد هي آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخت رو زمين و شکل مرواريد مي شد برمي داشت و پرت مي کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد.
ولي خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محکمي گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکي مثه دل گنجشک مي زد و تالاپ تولوپ مي کرد.
انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درست روي دلش بود و با همه زوري که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد.
....
خدا ازون بالا همه چي رو نيگا مي کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.
يهو همون تيکه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد.
چرخيد و چرخيد.
آسمون رعد زد و برق زد.
دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن.
همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته? با چشاي سياه مثه شب آسمون? با موهاي بلند مثه آبشار توي جنگل? اومد جلو و دست کشيد روي چشاي بسته آدم.
آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچي نفهميد. هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلي که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلي بيشتر.
پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.
تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.
سينشو چسبوند به سينه آدم. 
خدا ازون بالا فقط نيگا مي کرد با يه لبخند رو لبش.
آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توي چشاي آدم نيگا کرد.
آدم با چشاش مي خنديد.
فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکي به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.
اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:37  توسط بهزاد شبانی   | 

دزد سیب

 

دزد

وقتی اولین سیب را از نگاهت دزدیدم

تو آن قدر خوب بودی

که جیب هایم را نگشتی

و من آن قدر هول بودم

که جای سیب دلم را به تو دادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 18:58  توسط بهزاد شبانی   | 

امتحان نيت قلبي احساسها

امروز ميخوام يه داستان جالب در مورد عشق براتون بنويسم اين داستانو قبلا شنيده بودم و الان ميخوام به زبون خودم براتون تعريف كنم اميدوارم خوشتون بياد :

 

روزي روزگاري در جزيره‌اي دور افتاده تمام احساس‌ها كنار هم به خوبي و خوشي زندگي ميكردند. احساس خوشبختي ، پولداري . عشق ، دانايي ، صبر ، غم ، ترس ، شهوت و ... . و هر كدوم به روش خودشون مي‌زيستند ، تا اينكه يه روز احساس دانايي به همه گفت :

هر چه زودتر اين جزيره رو ترك كنين ، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق ميشويد.

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونشون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پس از عايقكاري و اصلاح پاروها ، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .

روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه احساسها به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره رو ترك كردند. در اين ميان ؛؛ عشق ؛؛ هم سوار برقايقش بود ، اما به هنگام دور شدن از جزيره ، متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و  احساس وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار برقايق شود.

؛؛ عشق ؛؛ سريع و بدون تعلل برگشت و قايقش را به حيوانها داد و احساس ؛؛ وحشت ؛؛ كه زنداني شده بود رو آزاد كرد.  آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ؛؛ عشق ؛؛ نماند. قايق رفت و ؛؛ عشق ؛؛ در جزيره تنها ماند .جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي فت و ؛؛ عشق ؛؛ تا زير گردن درآب فرو رفته بود. او نميترسيد زيرا احساس ؛؛ ترس ؛؛ جزيره را ترك كرده بود. اما نياز به كمك داشت . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد.

در همان نزديكي ها ، قايق دوستش ؛؛ پولداري ؛؛ را ديد و گفت :

؛؛ پولداري‌ ؛؛ عزيز يه من كمك كن.

؛؛ پولداري ؛؛ گفت متاسفم قايق من پراز پول ، شمش و طلاست و جاي خالي ندارد !!!

؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي قايق ؛؛ غرور ؛؛ كرد و گفت :

مرا نجات ميدهي ؟؟؟

؛؛ غرور ؛؛ پاسخ داد :

هرگز تو خيسي و مرا خيس مي كني.

؛؛ عشق ؛؛ رو  به سوي ؛؛ غم ؛؛ كرد و گفت :

 اي ؛؛ غم ؛؛ عزيز مرا نجات بده.

اما ؛؛ غم ؛؛ گفت :

متاسفم عشق عزيز من اينقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خود منو نجات بده !!!

در اين بين ؛؛ خوشگذاراني ؛؛ و ؛؛ بيكاري ؛؛ از كنار عشق گذشتند ولي هرگز عشق از آنها كمك نخواست.

از دور ؛؛ شهوت ؛؛ را ديد و به او گفت :

؛؛ شهوت ؛؛ عزيز مرا نجات ميدي ؟؟؟

؛؛ شهوت ؛؛ پاسخ داد : هرگز ، برو به درك ، سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري ، حالا نجاتت بدم ، هرگز ، هرگز ؟؟؟ !!!

؛؛ عشق ؛؛ كه نمي‌تونست نا اميد بشه رو به سوي ؛؛ خدا ؛؛ كرد و گفت :

؛؛ خدايا ؛؛ ... منو نجات بده !!!

ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد :

نگران نباش من دارم به كمكت ميآم.

؛؛ عشق ؛؛ آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي‌توانست خودشو روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق ؛؛ دانايي ؛؛ يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از هميشه . جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد زيرا امتحان نيت قلبي احساسها ديگر به پايان رسيده بود.

؛؛ عشق ؛؛ برخواست به ؛؛ دانايي ؛؛ سلام كرد و از او تشكر نمود.

؛؛ دانايي‌ ؛؛ پاسخ سلامش را داد و گفت :

من شجاعتش را نداشتم كه به سمت تو بيايم ، ؛؛ شجاعت‌ ؛؛ هم كه قايقش دور از من بود نمي‌توانست براي نجات تو راهي پيدا كند ، پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم. ! يعني اتحاد لازم را بدون نجات تو نداشتيم ، عشق حكم فرمانده همه احساسهاست و مايه اتحاد آنهاست و وقتي نباشد اتحادي وجود نخواهد داشت.

؛؛ عشق ؛؛ با تعجب گفت :

پس اون صداي كي بود كه به من گفت براي نجات من ميآد ؟؟؟ !!!

؛؛ دانايي‌ ؛؛ گفت :

اون ؛؛ زمان ؛؛ بود .

؛؛ عشق ؛؛ با تعجب گفت :

؛؛ زمان ؛؛ ؟؟؟ !!! ؟؟؟

؛؛ دانايي‌ ؛؛ لبخندي زد و پاسخ داد :

بله ؛؛ زمان ؛؛ چون اين فقط ؛؛ زمان ؛؛ است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ؛؛ عشق ؛؛ چقدر بزرگ است.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 19:2  توسط بهزاد شبانی   | 

یا علی گفتیم و ...

خدایا خدایا ! یگانه تویی

همه گریه ها را بهانه تویی

نگارا ! نگارا ! تو باغی ٬ بهاری

دل ساده ام را ٬ تو نقش و نگاری

شدم چون گلی ٬ ز ریشه جدا

به من برسان ٬ بهارِ مرا

بهارا بهارا ! بهانه مگیر

ز خاکستر ما ٬ زبانه مگیر

کویر دلم را تو باران نوری

تو رودی ٬ تو دریا ٬ تو شوق عبوری

جدا زِ تو ام ٬ غبار هوا

به خود برسان ٬ دوباره مرا

جدا ماندم هم چو نی تنها از نیستان ها ٬ حکایت دل ٬ به ناله کنم

غمی دارم همچو مولانا ٬ از جدایی ها ٬ شکایت دل ٬ به ناله کنم

چو نی گر شکستم ٬ صدایم تو هستی

تو را می پرستم ٬ خدایم تو هستی

ای غم ! ای همدم ! دست از سر دل بردار

ای شادی یکدم ٬ مرحم به دلم بگذار

دل جای شادی ست ٬ از غم شده ام بیزار

ای غم بیرون رو ٬ این خانه به او بسپار

با این خانه تنگ٬ با این پاره سنگ

با این دل چه کنم ؟ این آلوده رنگ

دل به دریا بزن در شب طوفان

تا به کی سر زدن بر درِ زندان ؟

تا کی تنهایی ؟ برخیز و پرگشا

در آسمان رها ٬ تا کوی نا کجا

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 16:45  توسط بهزاد شبانی   | 

در حوالی بساط شیطان ...

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:44  توسط بهزاد شبانی   | 

هیچی حرف دله ...

 

گفتم: تو شيرين مني...

گفتا: تو فرهادي مگر؟...

گفتم: خرابت مي شوم...

گفتا: تو آبادي مگر؟...

گفتم: ندادي دل به من...

گفتا:تو جان دادي مگر؟...

گفتم: ز كويت مي روم...

گفتا: تو آزادي مگر؟...

گفتم: فراموشم نكن...

گفتا: تو در يادي مگر؟

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 16:58  توسط بهزاد شبانی   | 

رفت تا او زنده بماند...

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.

مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم , من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آیدو بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

جمله زیاد سختی نیست روزی یه بار به اونی که دوسش دارید بگید ....!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 19:5  توسط بهزاد شبانی   | 

گزارش شب تولد استاد جلال ذوالفنون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 18:46  توسط بهزاد شبانی   |